۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

مهاجرين بازگشته به وطن چه ميگويند؟



ده ها نفر از پناهجويان که اخيرا به افغانستان آمده اند در يک اردوگاه مربوط به کميساريای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان، در شرق کابل مستقر شده اند. اين خانواده ها تا زمانی در اين اردوگاه باقی خواهند ماند که محلات مناسبی برای زندگی در ولايات مختلف افغانستان برای آنان تهيه شود. ظرف سالهای گذشته بيش از سه ميليون پناهجوی از پاکستان به کشورشان بازگشته اند که بر اساس گزارش ها بيشتر در وضعيت بدی در مناطق مختلف افغانستان بسر می برند. گفته می شود بسياری از پناهجويان بازگشته ، به دليل نبود امکانات کافی برای زندگی، دوباره از راه های غيرقانونی به کشورهای همسايه (ايران و پاکستان) می روند.

۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه


نخستین گروه زنان ارتشی افغانستان در مقر فرماندهی ارتش حوزه غرب افغانستان در «هرات» فارغ‌التحصیل شدند.

به نقل از فارس، 23 تن از زنان ارتشی در ولایت هرات افغانستان پس از طی دوره آموزشی ۳ ماهه مراسم فارغ‌التحصیلی خود را برگزار کردند.

«تاج محمد جاهد» فرمانده ارتش حوزه غرب افغانستان در این خصوص گفت: این گروه از زنان ارتشی از این پس در بخش‌های مختلف در فرماندهی ارتش هرات مشغول به کار خواهند شد.

به اعتقاد وی، فراغت اولین گروه از زنان ارتشی در حوزه غرب افغانستان، انگیزه‌ها را برای به کار گیری و استخدام زنان در بدنه ارتش افغانستان بیشتر خواهد کرد.

تصاویر زیر مراسم فارغ‌التحصیلی این زنان را نشان می‌دهد.















۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

زن بودن گناه نيست!                                                                                                                                 

از ناتواني بايد هراس داشت.                                                                            

View Full Size Image

· واي! اين بدبخت دختر به دنيا آورده است!

· چيزي نگو , سياه سر است!

· زن احساساتي است!

· زن ظريف است!

· زن عاطفي است!

· زن ناقص العقل است!

· زن جنس دوم است و....

اين جملات كلیشه اي و روز مره ، به گوش همه آشنا است ومن مي خواهم احساسم را با خواننده گان اين مطلب به ويژه زنان شريك سازم. مردانيكه نمي توانند حضور زن را نسبت به خود شان قوي تر احساس كنند مجبورند؛ به كليشه هايي تكيه كنند كه نه پايه علمي دارد و نه اساس قانوني! اين مهم است كه بهيشت تمام فرزندان آدم، چه مرد و چه زن زير قدم هاي مادر است واين مادر همان زن است! ولي هر زني، نتوانسته قدرت شگرفي كه يك زن در ذات خود دارد؛ آن را كشف كند. بنابراين ، اين چنين زني كوشش مي كند كه رفتار و حركات مردانه را در خود تقويت نموده ؛ به نمايش بگذارد؛ تا به آن گفته شود كه فلاني مثل يك مرد است!

متأسفانه اين گفته ها احساس شادي كاذب را در دل چنين زناني كه از زن بودن خود احساس گناه مي كنند، بوجود مي آورد. در حاليكه زن توانمندي لازم را در خلقت خود دارد به شرط كه خود را بشناسد.

امروز در تمام دنيا از اصل شايسته سالاري بحث مي گردد. انسان بودن وشايسته بودن مهم است، نه اينكه جنس و جنسيت اهميت داشته باشد. طبق تحقيقات انجام يافته؛ ماموران زن زندان "گوانتانامو" به صورت باور نكردني جزأ هايي را به زندانيان داده اند و شكنجه هاي را براي بار اول كشف نموده اند و بالايي زندانيان تطبييق نموده كه دور از تصورات بشر مي باشد. صد البته اين جاي افتخار نيست. اما در كليشه ها بحث مي گردد كه زن احساساتي است، زن ظريف است، زن عاطفي است.

هرچند اين كليشه ها ظاهر محترمانه دارند. ولي مي توان از دو نمونه كليشه اي محقرانه هم ياد كرد كه "زن ناقص العقل است "و يا "زن جنس دوم است".

اما حقايق موجود علي الرغم اين گونه كليشه ها ، خلاف آن را در سراسر دنيا وتاريخ به اثبات رسانده است. پس چه ضرورت وجود دارد كه از زن بودن خود خجالت بكشيم و يا احساس گناه كنيم. چه كسي مقام ضعف و ضعيفيت را به زن داده است؟

تعبيرات كليشه اي ياد شده فوق ومشابه آن از نظر زنان هيچ وقت معتبر نبوده ؛ خلاف آن در سراسر گيتي وتاريخ به اثبات رسيده است.

در مورد مردان نيز كليشه هايي وجود دارد كه بي شك عادلانه نيست. مثال:

· مردان خشن هستند!

· مردان ظالم هستند!

· مردان احساساتي نمي باشندو ...

خير بين مردان نيز تفاوت هاي برجسته اي مشهود است. اين بدان معني نيست كه مردان بد هستند و زنان خوب و يا بر عكس. هيچ كدام ريشه اصولي و منطقي ندارد. زناني وجود دارد كه دور از كليشه هاي موجود شخصيت خود را تبارز داده اند همانند زنان شكنجه گر زندانيان گوانتانامو و يا مردان كه قرباني هاي كليشه هاي مي باشند كه در مورد شان اغراق آميز بوده است؛ مثل مرد قهرمان و نترس است؛ همه چيز مال مرد است ؛ بايد تحت تملك وي قرار داشته باشد و هر موجودي بايد در خلقت آفرينش به مرد خدمت كند! همين جاست كه مردان دل به دريا مي زنند و هر ريسك و خطري را مي پذيرند ؛ كه نتايج آن بيشترين زيان و تلفات براي بشر بوده است.

اين گفته ها وموضوعات طي يك كانفرانس ملي و بين المللي در رابطه با جندر و حقوق بشر ، نتيجه تحقيقات خانم داكتر اعزازي( داراي مدرك دكترايي جامعه شناسی)، در چندين كشور آسيايي واروپايي است.

امروز تمام جوامع انساني به سوي شايسته سالاري پيش مي رود : مرد ، زن وجنسيت در آن مطرح نيست و مردان نو انديش، هيچ حساسيتي منفي اي را در راستايي رشد زنان به خرج نمي دهند. چرا كه چنين مرداني از توانمندي شان مطمئين هستند و روحيه انساني جزءاعتقادات شان محسوب مي گردد. پس امروز كه عده اي زياد از مردان نيز با ما درشايسته سالاري همنظرند؛ نبايد اين فرصت را از دست داد و تا جاي ممكن از تلاش و كوشش نبايد دست كشيد وبايد زنان شايستگي لازم را در ساحات اجتماع از خود بروز دهند.

در جامعه امروزي افغانستان هم اكنون بيش ازپيش زمينه كاري براي زنان فعال اجتماعي مهياست.فرصت بدست آمده را بايد كه زنان براي حضور درعرصه هاي فرهنگي،علمي وتعليم وتربيه مغتنم شمارند. معارف، دانشگاه ها، كلينيك ها،شفاخانه ها، ادارات دولتي وملكي ونظامي برروي زنان باز است واگر ازاين فرصت هاي طلايي استفاده نگردد؛ يكبار ديگر به تعريف ها وكليشه هاي فوق عمر دوباره داده اند.

به ياد خاطره اي مي افتم كه والي ولايت غور طي يكي از جلسات خود خطاب به زنان حاضر در مجلس مي گويد: " چرا در ولايت كسي از زنان به حيث كارمند حضور ندارد و كجاست خانمي كه اعلان كند كه من حاضرم با اين توانمندي فلان پستي و يا مقامي را كسب كنم كه من حمايتش نكردم". او راست مي گفت:

ما خود ما، خود را باور نمي كنيم.

يادم است كه به عنوان گيله اي در سايت پر بار جام غور نوشتم كه من هم به حيث خواهر تان مي نويسم لطفأ نوشته هايم را در فهرست مطالب جام غور جا دهيد. اما جوابي را كه شنيدم ضعف را در خود احساس كردم نه در پذيرش سايت جام غور كه يكي از سايت هاي معروف اين ولايت است گرداننده گان اين سايت از نوشته هايم استقبال شانرا اعلام داشتند. اما من درارسال نوشته هايم كاهلي نمودم و ازآن تاريخ چيزي را به آن ادرس نفرستادم.

براي همه خواهران اهل تلاش خوب خواهد بود كه از اين فرصت ها و زمينه هاي موجود نهايت استفاده را نمايند.

و از زن بودن خود احساس گناه نكنند؛ چرا كه زن بودن گناه نيست.

از ناتواني بايد هراس داشت!

نویسنده : سارا رضایی

۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

پناهندگی به بهای تاراج عزت ملی؟

پناهندگی به بهای تاراج عزت ملی؟

 
واقعیات عینی و رسانه‌های بین المللی، گزارش گر حقیقت ناگواری است که در آن حیثیت، اعتبار و عزت ملی ما به بدترین روش ممکن به عنوان بها پرداخته می‌شود. کسانی که به عنوان نمایندگان مردم درعرصه های مختلف سیاسی، علمی و ورزشی تلقی می‌شوند، پس از پایان ماموریت سیاسی یا اتمام تحصیل و مسابقات در کشورهای غربی،به هرچه هست، پشت پا می‌زنند و زندگی در آنجا را به هرقیمتی می‌خرند و به کشور بازنمی‌گردند.

قبل از این نیز روش های دیگری از حیثیت فروشی وجود داشت و برخی برای اخذ پناهندگی به راهزنی فرهنگی می‌پرداختند، با دهن کجی به اعتقادات، ارزشهای دینی و خیانت به مردمش، کیس می‌ساختند تا با پرداخت بهای گران، به پناهندگی نائل آیند. اما این موضوع، حکایت از راز نهان خودباختگی، بی تعهدی، مسئولیت گریزی و فقدان عزت و حقارت شخصیتی کسانی دارد که برای گذران چند صباحی، هربهایی را می‌پردازند تا به مُلک فرنگشان راه دهند. غافل از اینکه در آن قفس طلایی برای پرنده مهاجری جز همان غربت و عزلت ارمغانی نیست. سرنوشت و تجربه پناهندگان به کشورهای غربی، گواه صدق این مدعاست.

با آنکه چنین پناهندگی ذلت باری اوج افول شخصیت انسانی فرد را نشان میدهد، اما یک امر فردی است و مبین این است که فردی از اتباع کشور، مرتکب چنین خفتی شده است. اما وقتی که فرد شخصیت حقوقی پیدامی کند، دیگر فرد نیست و عمق فاجعه از این فراتر رفته و آتش به خرمن حیثیت، عزت و اعتبار یک ملتمی‌زند. وقتی، مقامات و رسانه های غربی، به صورت مستند گزارش میدهند که "صدها افغان از جمله شماری از کارمندان دفتر ریاست جمهوری افغانستان، دیپلمات‌ها روزنامه نگاران، ورزشکاران، دانشجویان پس از سفرهای رسمی و یا هم پس از پایان ماموریت یا دوره آموزشی خود، به افغانستان باز نگشته اند" و کمیسیون بین المللی ولسی جرگه گزارش میدهد که چهل درصد دیپلمات ها، پنجا روزنامه نگار، سی ورزشکار و دهها محصل و دانش آموز پس از پایان ماموریت سیاسی یا آموزشی و ورزشی، بازنگشته اند و موقعیت های برتر ملی شان را به پای زندگی در غرب، قربانی می کنند، آیا بیگانگانی که در کشور ما حضور دارند، به تاریخ و مردم این مُلک احترام خواهند گذارد.

وقتی که کارمند دفتر ریاست جمهوری، سفیر و نماینده سیاسی یا یک قهرمان و تحصیلکرده ملی در این حد بی تعهد باشد و به شخصیت سیاسی، علمی و ملی خود، ارزش نگذارد، دیگران هم به عنوان یک انسان درجه دو نگاه می کنند و حق توحش می‌پردازند و بر مُلک می تازند.

طبعاً اینان به عنوان نمایندگان رسمی سیاسی، ورزشی و علمی کشور، ماموریت داشته اند، در داخل هیچ مشکل سیاسی و امنیتی ندارند اما با این وجود وقتی تلاش و تقلایی برای پناهندگی می‌کنند، اگر شبهه خیانت در حین ماموریت را در ذهن مردم متبادر نسازد، دلایلی نظیر تفاوت شرایط زندگی، امتیازات بیشتر، مجوز زیر سئوال بردن حیثیت و شخصیت یک ملت نمی‌تواند باشد.

بنابراین، اگر چه مسأله پناهنده شدن افراد پیش گفته، موضوع جنایی نیست اما از آنجایی که اینپدیده نگران کننده،ضربه حثیتی به پرستیژملی و سیاسی کشور وارد می‌سازد، تا به تاراج عزت بیشتر نینجامیده،؛ بایستی به شناخت علل آن اقدام نمود و چاره‌ای جست.
نخستین بستر، فرایند فاسد گزینش و جذب افراد این‌چنین؛ به عنوان سفیر، کارمند و محصلاست. وقتی که شایسته سالاری جای خود را به واسطه سالاری و زدو بندها می ‌دهد و تعهد فرد، جایی در انتخاب‌ها و انتصاب‌ها ندارد، نمی‌توان منتظر چنین ناگواری‌هایی نبود.

دیگر آنکه امروز بدلیل همین فرایندهای آلوده‌ای گزینش و چینش، ازامور دپیلماتیک گرفته تا بورسیه ها و فرصت های تحصیلی؛امنیت شغلی و کاری در کشور وجود ندارد و همه کارها دارای نهاد ناآرام است و با رفتن فردی از یک وزارت و ریاست و... امیدی به بازاحراز موقعیت و شغل نیست، از این‌رو، تنهاکاری که فضای فاسد موجود فراهم آورده، همین شکار فرصت‌هاست که به قیمت لگد مال کردن حیثیت و آبروی یک ملت هم که شده، برازندگی اجتماعی و موقعیتی را با پناهندگی درغرب معاوضه کنند.

مسأله دیگر، فضای رفتاری و روانی مردم در کشور است به گونه‌ای کهبه فردی که در مغرب زمین تنظیفاتی است، نسبت به یک تحصیلکرده یا عنصر فرهیخته و فرهنگی،بهای بیشتر داده می‌شود. این تحقیراجتماعی برای افراد فاقد قوام یافتگی شخصیتی، باعث می‌گردد به یک حقارت واقعی تن دهند تا به موقعیت کاذب مورد احترام دست یابند.

حال با توجه به عوامل پیش گفته، اقدامات بازدارنده ای که می‌توان در دستور کار قرار داد، این است که:

اولاً: افرادی که موقعیت‌های سیاسی و تحصیلی و حتی رسانه‌ای شان محصول زدوبندهای واسطه سالارانه است، معرفان و حامیان آنها مسئول اند و باید مواخذه شوند تا ترس از عواقب هم که شده، مبادرت به واسطه گری نکنند.یکی از این مجازات ها می‌تواند، برکناری معرفان و حامیان آنهاباشد و می‌توان از این طریق، با برخی زمینه‌های فساد نیز مبارزه موثر نمود.

دوم آنکه؛ شایسته سالاری و سالم سازی فرایندهای استخدامی سیاسی و تحصیلی و رسانه‌ای، دیگر اقدام بنیادی است. به این معنا که افراد متعهد و شایسته با توجه به بافت قومی و سیاسی کشور، جذب شوند و این فضا کمک می‌کند تا شایستگان به لحاظ روانی و شغلی از امنیت لازم برخوردار باشند و شرایط رقابت های سالم نیز احیاء گردد و دیگر کسی فرصت‌های مقطعی را شکار ذی قیمت ندانند و عزت و حیثیت خویش را ارزان نفروشند.

سوم؛ فرهنگ سازی و احیای احساس تعهدملی و خودباوری و ارزشگرایی به جای دالرگرایی است. وقتی که از رسانه و رفتار عوام و خواص، پول بارگی و زرسالاری می‌بارد و فقرا، بهایی و جایگاهی ندارند؛ زر و زور، معرف شخصیت و شعور انسانی نشان داده می‌شود، پناهندگی به بهای تاراج عزت و حثیت ملی، بهایی بعیدی نیست که عده‌ای حاضرند و می پردازند.

۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

مستند


(اين قضيه دريكي از ولسوالي هاي نزديك هرات اتفاق افتاده است )


از پشت تلفون صدایي به ارامی ، طوری که کسی صدای انرا نشنود میگفت به لحاظ خدا مرا امشب خواهند کشت لطفا مرا نجات دهيد !!!

مشاور از این طرف تلفون به وی میفهماند که از خانه بیرون شود . به خانه ارباب قريه ،ملا ویا به کدام مرکز امنیتی خود را برساند ولی دختر ميگفت : یک پایم شکسته است ودست هایم بسته است نمیتوانم بیرون شوم ، بخدا مرا میکشند وگناه من به گردن شما است.

ادرس وي سوال شد ، گفت ولسوال وقوماندان مرا میشناسند دو بار به ولسوالی رفته بودم همه از قضیه ام خبر دارند . نامم فرشته است . بلافاصله با ولسوال محل تماس حاصل شد ولسوال محل در ابتدا موضوع قوم وعرف را بهانه کرد ولی از اين طرف تاکید شد تا از قتل ویا کدام خشونت دیگر با این دختر جلوگیری به عمل اید .

قضیه تا عصر متداوم پیگیری میشد . ولسوال محل خبر داد که دختر را از خانه به همکاری حارنوالی بیرون کرده وبه جانب شهر فرستاده است . ساعت پنج عصر قضیه به هرات رسید . درقدم اول موصوفه نیاز به درمان داشت . طبق گفته خودش یک پایش مشکل اساسی داشت ، کمر ، سر و صورت وبیشتر اعضای بدنش جراحت برداشته بود . فرشته به سر پناه معرفی شد وعامل قضیه که کاکایش بود دستگیر وبه نظارت خانه روانه گرديد .

فرشته دخترک زیبايي بود اما از سیمایش ميشد افسردگي او را ديد . وقتی به مصاحبه خواستمش میلنگید . وقتی کارمند سر پناه متوجه شد از اوسوال کرد چرا چوب دستی ات را برنداشتی دخترک با حالت افسرده گفت نمیخواهم در این سن وسال عصا داشته باشم . مقابلم نشست ، خود را برایش معرفی کردم وگفتم کسی که همان شب اول برایش زنگ زدی من بودم ، بسیارخوشحال شد وگفت نمیدانم چرا به شما امیدوار بودم . سپس با آرامي صبحت خود را اين چنين آغاز كرد:

پنج ساله بودم که پدرم به اتهام قاچاق مواد مخدر در ایران دستگیر واعدام شد . من یگانه فرزند خانواده بودم با مادرم به خانه پدر کلان مادری رفتیم ، شش ماه بعد مادرم ازدواج کرد ومرا به کاکایم تحویل داد . مادرم به ایران رفت وازآن زمان تا کنون ندیدمش ، میگویند زنده هست .

از طفولیت از همه چیز محروم بودم حتی از بازی.مسئولیت کار خانه با من بود از پخت وپز تا صفایی منزل ، دختر کاکایم که همسن وسال من بود لباس نو میپوشید بازی میکرد عروسک داشت ،مهمانی وبازار میرفت ولی مرا اجازه نمیدادند. هشت ساله شده بودم که مرا برای پسر کاکایم فاتحه کردند خودم هیچ نمیدانستم ونمی خواستم . کار خانه . لت وکوب ، گرسنگی وتشنگی ، محرومیت از همه چیز برنامه متداوم زندگی من بود .

وقتی دوازده ساله شدم متوجه شدم که پسر کاکایم مرا دوست ندارد همیشه به چشم یک نوکر به من نگاه میکند واین یک واقعیت بود . من نوکر ان خانه بودم . هیچ وقت با انها غذا نمیخوردم ، هیچ وقت لباس خوب نداشتم ، هیچ وقت مکتب نمیرفتم وحتی در اتاقی که انها میخوابیدند برای من جای نبود. نامزادم همیشه وپیش روی همه میگفت ( این خدمتی خانه ما است من یک زن دیگه میخواهم) هنوز من دوازده سال داشتم . چندین بار برای کاکایم گفتم که مرا جای عروسی کند وپولی که بابت من میگیرد پسرش را داماد کند اما او همیشه میگفت ( تو میخواهی که من لنگی خود را زیرپایم کنم؟) . با چند تن از برزگان قوم نیز صحبت کردم ولی همه به من خندیدند . وقتی این بحث داغ شد کاکایم خشونت ها را بیشتر کرد شب وها وروز ها بندی بودم یکبار چهار ماه مرا در یک اتاق حبس کردند. چند بار نسبت بد رفتاری و لت وکوب به کلینیک برده شدم ، دوسال این وضعیت را تحمل کردم ، کاکایم تلاش داشت تا پسرش را با من همبستر نماید . ولی من قبول نمیکردم واو هم ( پسرکاکایم شکور) علاقه ای به من نداشت .بلاخره اب از سر گذشت از خانه بیرون شدم وبه ولسوالی رفتم . اثار خشونت در تمام بدنم هویدا بود . منسوبین ولسوالی کاکایم را دستگیر کردند وزندانی ، مرا هم به خانه کلان قوم ما روان کردند. ده شبانه روز در خانه حاجی وکیل ، روزهای بسیار بدی داشتم . لت وکوب فحش وناسزا وتهدید ، هر شب شکور را میاوردند ومیگفتند باید با فرشته همبستر شوی بعد از ده شبانه روز ظلم وستم دوباره به خانه کاکایم برگردانده شدم وهمان شب لت وکوب شدم . کاکایم میگفت فقط یکبار پسرم با تو همبستر شود فردایش تو را خواهم کشت واین تنها آرزوی من است ، کسی که از تصمیم بزرگان سر پییچی کند سزایش مرگ است وبی ابرویی .

آنشب شب سختی بود رفت وامد و در گوشی صحبت کردن ها ی کاکایم ، ارباب وحاجی وکیل . سه نفری از من خواستند تا به شکور اجازه دهم با من همبستر شود ولی من گفتم ما نکاح کرده نیستیم واین كار حرام است ، از طرفی میدانستم که بعد از همبستر شدن کشته خواهم شد . حالا کاکایم گفته بعد از اينكار باید کشته شود ومن باید مقاومت میکردم . پشت بام بودیم کاکایم گفت اگر امشب راضی نشوی به زور اینکار خواهد شد . مرا در محاصره گرفته بودند . شروع کردم به سر وصدا وکمک . مطمئین بودم که صدای من تا چند خانه انطرفتر میرود . چون صدای زن همسایه را میشنیدم که برایم گریه میکرد ولی نمیتوانست به من کمک کند. راه دیگری وجود نداشت جز مرگ ، خود را از پشت بام به پایین انداختم وارام شدم ، اما این ارامش ابدی نبود . فردایش در کلینیک به هوش آمدم نمیدانم چی وقت روز بود . تمام اعضای بدنم درد میکرد سر م با بنداژ ودستمال بسته بود کمرم بسیار درد داشت پایم نیز بسته بود . به داکتر گفتم به ولسوالی خبر بدهد . یکی از اقوام امد همیشه مرد خوبی بود همیشه اومرا به کلینیک میبرد ویگانه کسی که کاکایم را ملامت میکرد او بود . با ارامش برایم گفت ( کاکاجان دیگه مشکلات تو حل شده به من اعتماد کن وبرو به خانه من تورا برای پسرم خواستگاری میکنم ، اگر خواستی با او ازدواج کن ) من هم قبول کردم ومرا بین تذکره به خانه کاکایم بردند عصر بود . مهمان ها هم رفت وامد داشتند فکر میکردم از چنگ کاکایم رها شده ام اما نمیدانستم که پشت دروازه های اتاق گفتگوهای دیگری جریان دارد .

شب شد وشکور همراه کاکایم وارباب وارد اتاقم شدند، هردودستم را بستند . ارباب وکاکایم از اتاق بیرون شدند و شکور کاکایم را به ارزویش رساند ! او به من تجاوز کرد ، آنهم در آن وضعیت ، من در مریضی ماهوار بودم ، بسیار عذر کردم ، به شکور قسم یاد کردم که هر گاه خوب شدم به او این اجازه را میدهم ولی قبول نکرد ، گفتم گناه دارد ، من حیض هستم ولی هیچ چیز را نمی پذیرفت . گفت اینبار اول واخر هست ، وقت رفتن با من خدا حافظی کرد ، گویا دلش برایم میسوخت ، به من نگاه میکرد ، ما با هم بزرگ شده بودیم در یک خانه . همبازی ودختركاكا پسر کاکا ، شاید محرومیت های مرا به خاطر میاورد ، وقت بیرون شدن با چشمان اشک الود گفت فردا روز اخر عمرتوست. سپس دستهایم را باز کرد ورفت .

در ولسوالی ما شب ها گزمه زیاد است ودلیل ان هم مرز بودن ولسوالی ما با ایران است . شب ها قاچاقبران هستند ودولت . تا صبح بیدار بودم ومیدانستم که شب مرا از خانه بیرون کرده نمیتوانند . با روشنایی صبح متوجه شدم که تلفون شکور کنار بستر خون الود من افتاده است ، انرا برداشتم وبه شماره ای که نرس کلینیک روی دستم نوشته بود زنگ زدم ، همه امید زندگی ام به این شماره بود مردی گوشی را براداشت وگفتم مرا میخواهند بکشند . لطفا به من کمک کنید او به من میگفت به ولسوالی برو به خانه ارباب ویا ملا ومن گفتم که پایم شکسته است ودروازه برویم بسته از من ادرس خواست و من آدرس را به اوگفتم ، یکساعت بعد سربازان ولسوالی امدند ومرا از خانه بیرون کردند وبه شهر اورند . حالا نمیدانم چی خواهد شد . کاکایم محبوس است ، شکور فرار کرده ومن هم اینجا هستم .

مشاور به او تسکین میداد تا ارام شود ولی آيا او با اين حرفها امکان داشت آرامش پيدا كند ؟ ؟ ؟ خدا میداند...

تهيه كننده : احمد كريم حقيار

ويرايش و تنظيم : سيدوحيد هاشمي

۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه

خشونت عليه زنان در افغانستان افزايش چشمگيري داشته است 

 
 
به گزارش ايسنا، كميسيون حقوق بشر افغانستان اعلام كرد كه در طول شش ماه اول سال جاري حداقل 100 مورد قتل ناموسي و
 پرونده تجاوز در اين كشور به ثبت رسيده است.



بر اساس اظهارات مقامات اين كميسيون در طول اين مدت 60 مورد قتل ناموسي و 33 مورد تجاوز گزارش شده كه موجب بروز نگراني‌هايي شده است.



كميسيون در ادامه هشدار داده است كه خشونت عليه زنان در افغانستان افزايش چشمگيري داشته است و آنها در حال تلاش براي جلوگيري و مبارزه با اين مساله هستند.



در همین رابطه یک خبرگزاری افغان نیز روز گذشته از تجاوز به یک دختر 13ساله افغان در ولایت بغلان و شلاق زدن دختر جوانی در ولایت غزنی خبر داد و به نقل از رییس حقوق وزارت امورزنان، نوشت: درسه ماۀ نخست امسال پیش از یک هزار مورد خشونت در برابر زنان و دختران در کشور در وزارت امور زنان ثبت شده است که متاسفانه در میان پرونده های این خشونت ها موارد قتل و حلق آویز نیز شامل است و متاسفانه عاملان بیشتر این خشونت ها فراری هستند.



درهمین حال با نزدیک شدن به خروج کامل نیروهای امریکایی از افغانستان زنان افغان بیش از پیش نسبت به افزایش خشونت ها نگران هستند. تصاویر زیر از که از خبرگزاری های خارجی انتخاب شده است نگاهی گذرا به وضعیت زنان در این کشور می اندازد.






زن افغان در انتظار کمک های دولت ترکیه در کابل






دختر افغان در صف کمک های دولت ترکیه در کابل






صف کمک های دولت ترکیه در کابل









امضای زنان پس از دریافت کمک ها






روبینا جلالی نامزد انتخابات پارلمان افغانستان






زن افسر پلیس افغانستان در همایش زنان پلیس






اولین کافی نت زنان در کابل






زنان در صف رای گیری انتخابات ریاست جمهوری






دو زن افغان در فروشگاه لباس






عبور زن افغان از خیابان برفی






زن روستایی آب مورد نیاز خانواده را از چشمه تامین می کند






زنان پای سخنرانی حامد کرزی رئیس جمهور افغانستان






دختران نوازنده در یک آموزشگاه موسیقی در کابل






زنان مورد حمله قرار گرفته توسط طالبان






دختران افغان قربانی حملات هوایی ناتو






دو زن افغان در مانور نیروهای ویژه افغانستان






زن افغان و همسرش






دختر دونده افغان در زمین تمرین






تجمع اعتراضی فعالان حقوق زن در کابل





۱۳۹۱ فروردین ۸, سه‌شنبه

راحله، دختر هرات


راحله یکی از دانش آموزهای مادرم بود.یک دختر دورگه ی افغانی-ایرانی.مادرش ایرانی بود و میگفت پزشک بوده .پدرش افغان .مادربزرگش(مادر پدر) ایرانی و پدربزرگش افغان.مشهد زندگی می کردند که بعدا به اینجا می آیند.پدر در جنگ با طالبان کشته می شود و مادرش هم گویی سه فرزندش را میگذارد و میرود.کسی ازش خبر نداشت.اما می گفتن رفته عربستان و ازدواج کرده.راحله همیشه یک شعر میخوند.من دختر هراتم.با اون لهجه ی شیرینش چقدر دلنشین می شد وقتی این شعر رو می خوند.بسیار با استعداد بود و درسخوان و بسیار کوشا.اون اوایل گریه می کرد که من ایرانیم ولی بعد مدتی که دیدمش با یک احساس غروری از افغانستان صحبت می کرد.دوستش داشت.براش عزیز بود.پیش مادرم زبان میخوند.چندسال دوره ی راهنمایی و اوایل دبیرستان همیشه می دیدیمش.یادمه تا سوم دبیرستانش هم بعضی وقت ها میومد.برادرش اون موقع تازه ازدواج کرده بود.همسرش هجده ساله بود و خودش هم کارگر ساختمان.راحله یک برادر کوچکتر هم داشت.پدربزرگش همیشه حامیش بود .خیلی همدیگه رو دوست داشتن تا اینکه همون چند سال پیش که راحله دبیرستان بود در یک سفری که رفته بود افغانستان اتوبوسشون مورد حمله قرار گرفت و کشته شد.انگار از همون موقع زندگی راحله هم عوض شد.
شمارش رو داشتم اما موبایلم که خراب شد همه ی شماره هام به باد فنا رفت!از جمله شماره ی راحله.دیگه زنگ نزد خبری هم ازش نبود تا اینکه امشب مادربزرگش زنگ زد.نوه اش ،پسر برادر راحله 7ساله شده و با اینکه مجوز دارند اما مدرسه ثبت نامش نمی کنند.زنگ زده بود ببینه میشه کاری کرد یا نه؟از راحله که پرسیدیم یه لحظه همه ی آرزوهاش جلوی چشمم اومد اینکه دوست داشت بره دانشگاه و پزشک بشه.خوشحال بود که پدربزرگ و مادربزرگش حامیش هستند و نمیگذارند به این زودی ها ازدواج بکنه.اما حالا ،10روز دیگه بچه ی راحله به دنیا میاد!برادرش توان مالی نداشت و از عهده ی مخارج بر نمی یومد و راحله که در رشته ی مامایی دانشگاه قبول شده بود رو مجبور به ازدواج می کنه.مادربزرگش می گفت شوهرش خوبه اما مادرشوهرش خیلی اذیتش می کنه.
ناراحت بود و بغض گلوش رو گرفته بود که چرا نتونسته بود بایسته و نگذاره ازدواج کنه و ادامه تحصیل بده.
و من آرزوهای برباد رفته ی دختری را می بینم که من دختر هراتم بر لب زمزمه می کرد و دوست داشت مثل مادرش پزشک شود...
بغضم گرفته .چشمان معصومش از جلوی چشمانم لحظه ای دور نمی شود.سخت است تمام عمر در سوگ آرزوهایت زندگی کنی.
من این دخترکان را دوست می دارم.شاید تو نه.اما به آن ها که نگاه می کنم به چه امیدهایی درس می خوانند تا بتوانند گوشه ای از این بار سنگین تغییر را بر دوش بکشند احساس خوبی وجودم را در بر می گیرد.غمشان بر غمم می افزاید و خوشحالیشان لبخند بر لبانم می نشاند.