۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

رضا دقتی


رضا دقتی (۱۳۳۳ در تبریز)، فتوژورنالیست فرانسوی ایرانی تبار نشریه نشنال جئوگرافی است که در دنیا او را با نام رضا 
می‌شناسند.رضا از ۱۴ سالگی عکاسی را خودآموز یادگرفته‌است. وی همچنین ازدانشگاه تهران فارغ التحصیل رشته معماری است.
رضا دقتی همواره تصویر را به عنوان وسیله‌ای برای پیشبرد اهداف انسان دوستانه و مبارزات خود علیه استبداد به کار گرفته است. وی در سال ۱۹۹۰، پس از عقب نشینی شوروی از افغانستان، مسئولیت پخش کمکهای جامعه بین‌الملل را از طرف سازمان ملل متحد پذیرفت و به‌دنبال این تجربه بنیاد فرهنگی آیینه را در سال ۲۰۰۱ در کابل تأسیس کرد. در «بنیاد فرهنگی آیینه» تاکنون صدها تن از دختران و پسران افغان در رشته‌های روزنامه نگاری، عکاسی، فیلم برداری وطراحی تحت نظر اودر بالاترین سطح حرفه‌ای آموزش یافته و جذب دنیای کار حرفه‌ای در سطح بین‌المللی شده‌اند.





۱۳۹۲ تیر ۲۶, چهارشنبه

 زنان 

با آن كه پوستم سپيد است
به معنايي من زني زنگي و سياهم
زيرا من زني عربم...
در زير صحرا هاي جاهليت
           زنده به گور بودم
ودر عصر راه رفتن بر سطح كره ي ماه
من همچنان زنده به گورم
در ريگزار هاي حقارت موروثي
و محكوميتي كه پيش از من
صادر شده است
من در جست وجوي عشق بر نمي آيم
من در جست وجوي زني هستم
چونان من ،تنها و درد ناك
تا دست در دستش نهم
ما هر دو تنها زاده مي شويم
بر خارزارها
و كودكان قبيله را به دنيا مي آوريم
كودكاني كه به زودي
تحقير ما را به آنان خواهند آموخت .[9]

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه


من انسانم!


گر به خانه‌ من آمدی
برایم مداد بیاور، مداد سیاه
 می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
 تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
 یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
 یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
 نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
 یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
 شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
 یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
 و بی‌واسطه روسری کمی بیندیشم!
 نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
 می‌خواهم ... بدوزمش به سق ...
این گونه فریادم بی صداتر است!
 قیچی یادت نرود،
 می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

          Dard e Yak Mohajer Afghan Moqim e IRAN 






نمیدانم ما افغانیها چرا با هم سازکار نیستیم همیشه تبعیض نشاد پرستی و دلتنگی دلهای همه ما را پر کرده یا خدا با چشم گریان دعا میکنم فقط ما تو را داریم و بس و همیشه از شما یاری خواهیم و بس خداوندا افغانیهای ما را همیشه سر بلند و شادکام نگهدار

۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز
می دانم ! عزیز
می دانم که اهالی این حدود حکایت
مدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند
اما تو که می دانی
زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست
زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم
زندگی یعنی دام و دانه در دامنه ی دم جنبانک
زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد
زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان
زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها
زندگی تکرار تپش های ترانه است
بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین
باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد
دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را
کرم های کوچک کابوس خورده اند
تنها دستت را به من بده
و بیا





یغما گلرویی